ای تو که لایق این قلب عاشق من هستی!
مواظب قلب عاشقم باش که نشکند،
نه به این خاطر که قلب من است ، تنها به این
خاطر که تو در قلبمی!

نمیگم که رو زمین عاشقترینم
نمیگم برای تو من بهترینم 
نمیگم که ثروت دنیا رو دارم
نمیگم که قدرت خدا رو دارم
نمیگم که خورشید و ماه برات میارم
نمیگم که ستاره تو شبات میارم
نمیگم که قصری از طلا می سازم
نمیگم که پلی از لاله ها می سازم
نمیگم با بودنم غم دیگه مرده
نمیگم خدا تو رو به من سپرده 
من میگم معنی عشق من تو هستی
من میگم تنها امید من تو هستی
من میگم یه قلب پاک و ساده دارم
من میگم برای تو هر چی که دارم
من میگم مهر و وفا برات میارم
من میگم تا جون دارم برات می سازم 
من میگم با جون و دل برات می سازم
من میگم غم اگه داری با تو هستم
من میگم معنی عشق من تو هستی
من میگم تنها امید من تو هستی
من میگم یه قلب پاک و ساده دارم
من میگم برای تو هر چی که دارم
من میگم مهر و وفا برات میارم
من میگم تا جون دارم برات می سازم 
من میگم با جون و دل برات می سازم
من میگم غم اگه داری با تو هستم
من میگم تنها با عشقت زنده هستم



نمی دانم چه وقت بود و کجا بود
که من از پس کوچه های خیال یادت
بازگشتم به غربتی که حتی
لرزش برگهایش هم
بوی عجیبی از دلتنگی می داد
من بی تو همه شب
از آشوب افسردگی های
دلم به انتها رسیدم
من همه شب
بوی نفس تو را قابی گرفتم
به وسعت همه ی یادگاری دلم از تو
ومن مرگ خویش را اینگونه
بیرحمی و گستاخی بزرگی می دیدم
نمی دانم چه وقت بود و کجا بود
که من همه ی غربت و بی گناهی دلت را
به تنهایی و بیچارگی قلبم سپردم
تا با خود ببرد تا دور دستهایی که
نه دلم ستاره می خواهد نه بهار
نه چیزی که بشود با آن خندید و باز گشت

تقدیــــم به ..............
تو شروع آسمونی می دونستم نمی دونی
چشم تو آخر دنیاست خودت این و نمی دونی
داشتن ونداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده




سوگند به كتابهايی كه در قفسه ی كهنه ی كتابخانه ام به من نگاه می كند
سوگند به آخرين برگی كه از شاخه ی درخت انجير بر زمين می افتد
سوگند به واژه هايی كه كبوتر وار به سوی تو پر می كشند
به مرغ های آسمان نيم نگاهی هم نمی اندازم
و جواب سلام آهوان منتظر را نمی دهم
به شرطی که تو در کنارم باشی






گفته بودی که چرا محو تماشای منی
؟ آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی ؟
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرو
د ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم
او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم
در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد
آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد
آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم
گویی به شعله آمد، شمع درون جانم
آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید
خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید
از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار
شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار
دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار
هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار




